![]() |
![]() |
|
|
تولد 4 سالگي يكي از بچه ها بود. پذيرايي با موز بود. اون جلو ايستاده بودند و هر كسي مي رفت و مي گرفت. رفته بودم جلو كه آدرس جديد جلسات رو بگيرم. اين صحنه رو ديدم. يه لحظه ته دلم يه غم كهنه زنده شد. 11 سالم بود. مدرسه آش مي داد. آش دوست ندارم اما نمي دونم چرا اون روز رفتم بگيرم. تو صف ايستاده بوديم. به من كه رسيد ناظم مدرسه با صداي بلند و لحن تحقير كننده اي گفت :
چند بار مي آي مي گيري؟ چقدر حس بدي داشتم. جلوي اون همه آدم. اونم كاري كه نكرده بودم. هنوز طعم تلخ اون باهامه. و وقتي اون صحنه پذيرايي بچه ها رو ديدم دلم گرفت. نمي دونستم يه موضوع اين قدر ناراحتم كرده كه بعد از گذشت سال ها احساس حقارت مي كنم ... و در تمام 3 سالي كه تو اون مدرسه بودم هيچ وقت و هيچ وقت از خوردني هاي مناسبتي شون نخوردم. يكي از بيشترين آدم هايي كه سر اين مسئله چاقي تحقيرم كرد اون ناظم بود. الان كه دارم اين اتفاق رو مي نويسم باز هم حس بدي دارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 17:24 توسط تپلي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| نویسندگان |
|
تپلي zahra |
|
RSS
|