![]() |
![]() |
|
|
رفتم اين جا: http://topolha.persianblog.ir/ دلم گرفته. هر چي فكر مي كنم چيزي كه مناسب گفتن باشه پيدا نكردم.حتي يك جمله ... فعلا ترجيح دادم سكوت كنم. نرفته دلم براي همتون تنگ شده... حتما حكمتي بود كه فهميدم. خدا رو شكر. ديشب كه آرشيو رو برداشتم كلي پرخوري كردم. همه شماهايي كه برام كامنت مي ذاريد وسيله ي بازدارنده ام بودين. اما ... چي بگم. فعلا سكوت كنم بهتره. دعا كنيد راه منطقي به ذهنم برسه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 21:14 توسط تپلي |
|
|
بايد ورزش كنم اما نمي كنم. هر چقدر دكتر تشويق، نصيحت و ... بكنه باز هم من ورزش نمي كنم.
از وقتي رژيم رو شروع كردم مشكلات ديگم هم بيشتر شده.اين طوري بگم بهتره، از وقتي رژيم رو شروع كردم قسمت هاي سخت زندگي رو بيشتر لمس كردم. ديگه با خوردن نمي تونم چيزي رو پنهان كنم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:49 توسط تپلي |
|
|
دلم مي خواد ظرف شكلات رو بذارم جلوم و دونه دونه بازشون كنم و با چاي بخورم بدون اين كه
به كالريش فكر كنم. دلم تك تك مي خواد. چرا اجازه ندارم؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:20 توسط تپلي |
|
|
يكي از دردهاي مشترك ما پرخوراها و احتمالا معتادها و ... اينه كه كسي ناتواني مون رو درك نمي كنه مگر اين كه خودش هم از اين موضوع رنج برده باشه نه اين كه صرفا دچارش باشه. شايد قبل از اين فكر مي كردم آدم هايي كه علم درمان رو اون هم از نوع علم روانشناختي رو دارند بتونند ما رو ( تا حدي) درك كنند. خدا رو شكر مي كنم كه گروه پرخوران گمنام رو به من نشون داد و اجازه داد در جلساتش شركت كنم. خدا شكر مي كنم كه دوستاني دارم كه پرخوري و عجز من رو درك مي كنند و متعهد شدند كه قضاوتم نكنند. من در مقابل خيلي از نواقص روحي و جسمي ديگه هم احساس عجز دارم. و فهميدم كه بقيه آدم ها نه تنها پرخوري كه خيلي از ضعف هاي ديگه بشري رو (كه لمس نكردند يا شايد هم كردند و بهش معترف نيستند) نمي فهمند. اين فهميدن رو تو كتاب ها ياد نمي دند. وقتي متوجه نمي شم عجز چه مفهومي داره حق ندارم طرف مقابلم رو قضاوت كنم. و در جريان بهبود اول سعي خواهم كرد ليستي از نواقصم و در مقابل ليستي از كساني كه در آن مشكل خاص توان كمك دارند را تهيه كنم.
هر چند اين قضاوت برام سنگين تموم شد اما كمي كه آرامش پيدا كردم اين درس رو گرفتم:
بايد براي حضور آدم هايي كه همدرد من و پايبند به اصولي هستند كه مانع از خسارت روحي يا جسمي به بقيه مي شه خدا رو شاكر باشم. و از نزديك درد سرزنش شدن رو احساس كنم تا ياد بگيرم خودم تكرارش نكنم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 22:46 توسط تپلي |
|
|
تولد 4 سالگي يكي از بچه ها بود. پذيرايي با موز بود. اون جلو ايستاده بودند و هر كسي مي رفت و مي گرفت. رفته بودم جلو كه آدرس جديد جلسات رو بگيرم. اين صحنه رو ديدم. يه لحظه ته دلم يه غم كهنه زنده شد. 11 سالم بود. مدرسه آش مي داد. آش دوست ندارم اما نمي دونم چرا اون روز رفتم بگيرم. تو صف ايستاده بوديم. به من كه رسيد ناظم مدرسه با صداي بلند و لحن تحقير كننده اي گفت :
چند بار مي آي مي گيري؟ چقدر حس بدي داشتم. جلوي اون همه آدم. اونم كاري كه نكرده بودم. هنوز طعم تلخ اون باهامه. و وقتي اون صحنه پذيرايي بچه ها رو ديدم دلم گرفت. نمي دونستم يه موضوع اين قدر ناراحتم كرده كه بعد از گذشت سال ها احساس حقارت مي كنم ... و در تمام 3 سالي كه تو اون مدرسه بودم هيچ وقت و هيچ وقت از خوردني هاي مناسبتي شون نخوردم. يكي از بيشترين آدم هايي كه سر اين مسئله چاقي تحقيرم كرد اون ناظم بود. الان كه دارم اين اتفاق رو مي نويسم باز هم حس بدي دارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 17:24 توسط تپلي |
|
|
برنامه جديد غذاييم رو از امروز شروع كردم.دكتر با موافقت خودم كالري روزانم رو كمتر كرد. هر چند با خودم كه فكر كردم ديدم آمادگي روحيش رو ندارم اما دو ماه ديگه معلوم نبود تو چه وضعي ام ؟ گاهي وقتا بايد شيرجه بزني وسط كاري كه دوست نداري. ( بازم بياين بگين چقدر يه رژيم رو براي خودت بزرگ مي كني!) قرار بود به يه وزني كه رسيدم دكتر دارو برام شروع كنه اما از اون وزن هم گذشتم. به دلايلي فعلا اين كار رو نمي كنيم. از عوارض رژيم : ريزش شديد موهام ! زير چشم هام سياه شده و اين دو تا خط كنار بينيم هم داره مشخص مي شه.خشكي شديد پوست. در حدي كه نمي توني دست به چيزي بزنم يا دستام رو از هم باز كنم. كه احتمالا به خاطر كوتاهي در خوردن مولتي ويتامين بوده. و يه چيزايي غير مشكل جسمي! براي اينام يه داروي ديگه تجويز كرده كه هنوز سراغش نرفتم. به دكتر قول دادم ورزش بكنم. اين جا هم قول مي دم. امروز هم پياده روي كردم. انگيزه پياده رويم هم بيشتر روحي بود. هر چند اكثر كسايي كه مقدار كاهش وزنم رو مي شنوند مي پرسند چرا اين قدر كم ؟ اما دكتر گفت خوب پيش (پس؟) رفته. اينم بعد از اين همه ناله و شكايت. به قول يكي از بچه ها بايد دوربين هامون رو خاموش كنيم. نگيم كي از ما چاق تره يا لاغرتر يا هر مورد ديگه اي. اعتراف: لجم مي گيره از آدمايي در مورد پرخوريم/برنامه غذاييم راهنمايي بگيرم كه خودشون اين مشكل رو نداشتند، ندارند و نخواهند داشت (اميدوارم).
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:20 توسط تپلي |
|
|
چند روزه اتفاقاتي مي افته كه متوجه موضوعي شدم. قبلا هم مي فهميدم، اما حالا دارم به جاي انكار واقعيت يا پنهان كردنش دارم به خودم اعتراف مي كنم. خيلي وقتا مخصوصا بعد از چاق شدن دوبارم، گذاشتم حقم پايمال شه. از كوچكترين چيزها گرفته مثل نوبت تاكسي سوار شدن تا ... تا چند روز پيش مي گفتم من شخصيتم بالاتر از اينه كه سر اين موضوعات بحث كنم. ولي دارم مي بينم كه در موارد ديگه اي بوده كه به صورت افراطي واكنش نشون دادم. حقي كه امروز ازم پايمال شد اون قدر حس تلخي برام ايجاد كرد كه دلم خواست يه جا بنويسم. من چاقم ! هراس دارم كه اگر براي دفاع كردن از خودم جلو برم اين نقصم رو بهم يادآوري كنند. و مي دونم هر چقدر با قدرت جلو برم با شنيدنش كم مي آرم. بارها به خودم گفتم الان اگر اعتراضي بكني مي گند دختره ي چاق ! حتي اگر اين جمله از ذهنشون عبور كنه من كم مي آرم. ناراحتم. دلم گرفته. امروز در مقايسه با شخصي كه موقعيت يكساني با من داشت و فقط چاق نبود! بهم ظلم شد. بيزارم ... بيزارم... از تمام آدم هايي كه قراره بعد از كم كردن وزنم (با اين عذاب هايي كه مي كشم) من رو بپذيرند. ار حقي كه شايد فردايي كه ظاهرم طبيعي تر شد بهم بدند . از دنيايي كه از عادي ترين ويژگي هاي انساني محرومم كرد. از خودم ... از چاقيم ... از رژيمم ... دلم مي خواد يه گوشه از اين دنيا، يه غار پيدا كنم. دلم مي خواد غير همين 2-3 نفر اطرافم هيچ كس رو نبينم. و هيچ كس من رو نبينه. دلم مي خواد پشت اين صفحه تا ابد پنهان شم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 17:21 توسط تپلي |
|
|
مطب دكتر كه بودم همراه يكي از مراجعه كننده ها شروع كرد حرف زدن. به اين جا رسيديم كه لذت بردن از غذا رو با برنامه غذايي از دست مي دم. بهم گفت كه لذت بردن از غذا فقط با پرخوري حاصل نمي شه. اونايي كه كمتر هم مي خورند اين لذت رو مي برند. حالا براي من جاي سواله، چرا من بايد غذاي بيشتري بخورم تا راضي شم ؟ اين رضايت با اون لذت فرق مي كنه ؟ يا اصلا وقتي پرخوري مي كنم از خوردنم لذت مي برم يا اتفاق ديگه اي مي افته ؟ آرامش مي گيرم؟ احساس مي كنم خلاهام پر مي شه ؟ فكراي ناراحت كنندم ايست مي كنه ؟ يا به عنوان يك وظيفه بهش نگاه مي كنم. الان شك كردم كه واقعا دليلم براي پرخوري چيه ؟ اين چند ساله گذشته رو كه نگاه مي كنم مي بينم خيلي وقت ها در موقع پرخوري تنها چيزي كه زياد متوجهش نبودم خود غذا بوده. شايد سنگ هم در مقادير بالا مي خوردم و فكر مي كردم غذاست احساس رضايت مي كردم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 2:29 توسط تپلي |
|
|
از وقتي يكي از نظرات قبلي رو خوندم، كمي مردد شدم. يعني براي بقيه هم مسخره به نظر مي آد كه من به خاطر درمان پرخوري دنبال راهنما و ... مي گردم و دچار هزار تا درگيري ديگه مي شم ؟ اين كه هرچي جلوتر مي رم با موانع بيشتري رو به رو مي شم و افراد كمتري رو براي كمك پيدا مي كنم غير قابل دركه ؟ قراره همه ي ما آدم ها مشكلات يكساني داشته باشيم ؟ وقتي كسي معتاد هست انتظار داريم يك روز مواد رو كنار بذاره و ديگه تا هميشه پاك بمونه ، اون هم بدون هيچ مشكل روحي و جسمي ؟ غير از اينه كه پرخوري هم شبيه اعتياده ؟ مي تونم تو يه دفتر احساسم رو بنويسم بدون اين كه قضاوت بشم . مي تونم حرف هام به جاي رو در رو گفتن به چند نفري كه ازشون راهنمايي خواستم تو درونم دفن كنم. مي تونم اصلا نه بنويسم نه حرف بزنم. اما اين راهيه كه قبلا هم رفتم. اما اين وضعيت جديد باعث شد به قول دوستي، من ِ پرخور رو به چالش بكشونه. كمترينش همين وبلاگه. من مي نويسم، راه ها رو ادامه مي دم تا جايي كه بفهمم بيهوده بوده يا نه. متاسفانه تفاوت اين بيهودگي با قبلي اينه كه اون موقع خودم در برابر خودم بودم و حالا من در مقابل بقيه و خودم ! هنوز هدفي ، وزنه سنگيني و ... پيدا نكردم. هر راهنمايي ( با ذكر جزييات نه كامنت هاي وبلاگ) هم گرفتم هم نه تنها مفيد نبود بلكه آشفتگي فكريم رو بيشتر كرد. بايد چند روزي به ذهنم استراحت بده البته اگر خودش اجازه بده. نبايد فكر كنم. نيروي برتري هست كه بهترين راه رو بهم نشون مي ده و من منتظر مي مونم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 7:32 توسط تپلي |
|
|
راهنما پيدا نكردم هنوز. دو تا جلسه OA رو دو روز پشت سر هم رفتم. مشاركت كردم . با رهبر جلسه كمي حرف زدم. دو شب هم هست كه مي نويسم تا خالي شم. همه اين ها باعث شده آرامشم تا حدي برگرده. ديگه در اين زمينه فكر آشفته نيست اما ... فكر مي كنم بايد از روي منطق خودم تصميم بگيرم. چند سال رژيم گرفتم. بعد ولش كردم. همون كاهش وزن و افزايش دوبارش باعث شد خيلي ها رو از دست بدم. و روزها گوشه ي خونه بشينم و ناراحت باشم. و حالا فكر مي كنم كاش هيچ وقت اون رژيم رو نگرفته بودم. به دلايل ادامه برنامه فكر كردم. ليستي كه حدود 2 ماه قبل نوشتم. ديگه هيچ كدوم اهميت اون زمان رو برام نداره. به خودم گفتم به خاطر بچه هاي گروه ، به خاطر دوستاي وبلاگي ادامه بده ولي بعد ديدم دلم مي خواد اگر دوستي دارم به خاطر خود ِ خودم باهام باشه نه به خاطر ويژگي كه بايد ايجاد كنم و معلوم نيست كي از بين بره و تا كي بتونم تحملش كنم . من سختي زيادي كشيدم الان بيشتر از سه ماه و نيمه دارم با خودم كلنجار مي رم. وضعيت روحي خوبي ندارم چون كه قسمت بزرگي از زندگيم خوردن بوده. و حالا نمي دونم فردا به چه اميدي بايد چشم باز كنم ؟ در مورد دو سه تا راهنماي سابق برنامه شنيدم كه لغزش كردند و برنامه رو كنار گذاشتند و من مي دونم اون قدر قوي نيستم كه براي هميشه بمونم. و بر عكس خيلي از اعضا اراده ضعيفي دارم. و مطمئنم اگر قرار به قطع برنامه باشه اين اول كه هنوز چندان كسي متوجه نشده و چيز زيادي بدست نيوردم بهتره تا مثلا 1 سال ديگه . اون موقع حسرتش برام مي مونه. و دوباره بايد هر چيزي كه محصول اين برنامه بوده رو دفن كنم . اما حالا مي تونم اون هدف ( هرچند مسخره) زندگيم كه خوردن بوده رو داشته باشم. ضمن اين كه 2-3 سال گذشته به نداشته هام عادت كردم و هرچي بگذره راحت تر هم مي شه. من با اين كه تمايلم به قطع برنامه خيلي زيادتر شده اما همين جا قول مي دم چند روزي صبر كنم. چند روزي باز فكر كنم . تو اين مدت مي دونستم بايد جايگزين خوبي براي خوردن پيدا كنم كه احساس رضايت رو برام به وجود بياره. اما نشد. خودتون رو بذاريد جاي من. نظرتون چيه ؟ چه كارايي مي تونم انجام بدم ؟ و چند روز به خودم فرصت بدم ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 20:58 توسط تپلي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| نویسندگان |
|
تپلي zahra |
|
RSS
|